مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

72

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب ششصد و دوازدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جوذر با مغربى گفت : كفالت مادر و برادران در ذمت منست . اگر من با تو بروم ، كس نيست كه بديشان نان دهد . مغربى گفت : اين عذريست ناپذيرفته . اگر اين عذر از بهر معيشت ايشانست ، من به تو هزار دينار دهم . تو آنها را بمادر بسپار كه تا هنگام بازگشتن تو صرف كنند و ذهاب و اياب تو بيش از چهار ماه نخواهد بود . چون جوذر نام هزار دينار بشنيد ، گفت : اى خواجه ، هزار دينار بياور تا نزد مادرم برم . مغربى ، هزار دينار از بهر جوذر بدرآورد . جوذر زرها را گرفته ، بسوى مادر شد و آنچه ميانهء او و مغربى گذشته بود ، بمادر بيان كرد و به او گفت : اين هزار دينار بستان و صرف خود و برادران من كن . كه من با مغربى ببلاد غرب سفر خواهم كرد و تمامت سفر من بيش از چهار ماه نخواهد شد و درين زمان قليل ، سودى بسيار به من خواهد رسيد . تو نيز اى مادر ، مرا دعا كن . مادر جوذر گفت : اى فرزند ، مرا بوحشت اندر مكن . كه من بر تو بيم دارم . جوذر گفت : كسى را كه خداى تعالى نگاه دارد ، برو باكى نيست و مغربى هم مرديست نيكوكار . مادرش گفت : خدا دل مغربى را به تو مهربان كناد . اى فرزند ، با او برو شايد كه ترا چيزى دهد . آنگاه جوذر ، مادر را وداع كرده ، نزد عبد الصمد مغربى رفت . و عبد الصمد گفت : با مادر مشورت كردى يا نه ؟ جوذر گفت : آرى . مرا وداع نمود . پس مغربى به او گفت : باستر سوار شو . جوذر با مغربى رديف گشته ، از ظهر تا عصر همىرفتند . جوذر گرسنه شد و با مغربى چيزى از خوردنى نميديد . به او گفت : يا سيدى ، گويا تو فراموش كردى كه توشه بياورى ؟ مغربى گفت : مگر گرسنهء ؟ جوذر گفت : آرى . گرسنه‌ام . درحال ، مغربى با جوذر از پشت استر فرود آمد و خرجين زير آورده ، با جوذر گفت : اى برادر ، چه ميخواهى ؟ جوذر گفت : هرچه دست دهد ، نيكوست . مغربى گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه هرچه